سلام به وبلاگم خوش اومدی!  راستش تصمیم گرفتم اینجا را برای ثبت خاطراتم انتخاب کنم... مثل قبلنا سیگار نمی کشم قلیون دود نمی کنم کلی هم چیزای جدید برای گفتن دارم! پس منتظر باشید...
 .
 .
 .
ما به زودي اينترنت خانه را راه اندازي كرده و به وب برميگرديم (البته قبلش از مخابرات داشتم رفتم تخليه كردم و حالا از شركت "هاي وب" گرفتم)
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 9:0 توسط علی |

منتظر نظراتتون هستم

.

.

.

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 8:32 توسط علی |

روز بخیر؛ با سلام به سامانه نوبت دهی پلی کلینیک خوش آمدید.  لطفا جهت گرفتن نوبت از دندان پزشکی عدد 1؛ سونوگرافی عدد 2؛ مامایی عدد 3 را شماره گیری نمایید!

به محض شنیدن این جملات به خودم اومدم و به سرعت اسپیکر کامپیوتر را خاموش کردم! بعد دو تا موبایل دیگه که در حالت شماره گیری خودکار گذاشته بودم را قطع کردم و عدد 2 را شماره گیری کردم. سپس منتظر شدم تا یه جواب درست و حسابی بشنوم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 16:28 توسط علی |

زمزمه ای
از نامت را ناگهان
در پی هر صبح در این
سال های خستگی و تنهایی
می شنوم با صدایی
که نمک می زد
این زخم کهنه را
و تو هرگز
از خود پرسیده ای
که چطور با نگاهی گذرا
این فاجعه شکل گرفت؟!
"شاعر: علی بهمن پور"

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 16:23 توسط علی |

- به حسابش چیزی نداره، برگشتش کنم؟!

نه عاقا بدید برم. بعد از گرفتن چک به خونه رفتم تا کارت ملی ام را بردارم. اونوقت چک پست بانک را به خدمات ارتباطی سر خیابون بردم و از رئیسش پرسیدم:

- سلام؛ ببخشید می تونم اینجا پاسش کنم؟!

- سلام؛ اگه شبکه ام وصل باشه امکانش هست...

چند دقیقه ای را منتظر شدم تا اینکه چک را ازم گرفت و موجودی حسابش را چک کرد. بعد ازم خواست که پشت نویسی کنم. منم مشخصاتم را نوشتم و بعد از دریافت پول به سمت بانک ملت حرکت کردم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 3:40 توسط علی |

سلام به همه برو بچه های وب یه شب بعد از خداحافظی با همکارم به کلینیک تامین اجتماعی رفتم. به محض ورود، زمان اومدن دکتر را از متصدی جویا شدم. وای خدای من باید یک ساعتی را منتظر می موندم. برای اینکه زمان بگذره، مشغول خوندن کتاب و پرسه زدن توی سالن شدم.

حدود نیم ساعت بعد متصدی یکی یکی شروع به خوندن دفترچه ها کرد اما وقتی به من رسید گفت که دفترچه ای که آوردی عکس نداره! از این بابت حسابی تو ذوقم خورد. از جمعیتی که برای گرفتن نوبت اومده بودند فاصله گرفتم و به همکارم زنگ زدم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 4:31 توسط علی |

چند ماه بعد همزمان با ثبت نام دانش آموزان سال تحصیلی جدید، کلاس های تابستانه برای دانش آموزان سال دوم نیز برگزار شد. قبل از برگزاری این کلاس ها یکی دوبار برای برنامه کافی نت به مدرسه رفته بودم اما با قطعی اینترنت خانم ت تماس گرفتند.

البته خودشون نبودند و این یکم مدیریت کارگاه سخت می کرد. اون روز تصمیم گرفتم تا ظهر بمونم تا علاوه بر رفع مشکل سایت؛ یکی از سیستم هایی که دچار اشکال شده بود را تعمیر کنم. دم دمای ظهر که شد نرم افزار مورد نیازم را از اینترنت گرفتم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 21:48 توسط علی |

صبح ساعت 7 از خواب بیدار شدم و صبحانه ام را خوردم. بعد از انجام کارهام، خودم را به مدرسه رسوندم. عاقایون خدمتگذار از سحر خیز شدنم تعجب کرده بودند.  باهاشون سلام و علیک کردم و به دفتر رفتم. قبلش سراغ خانم کاف و مدیر را از همکاراشون گرفتم.

اما هیچ کدومشون اونطور که فکر می کردم نظرشون نسبت به من عوض نشده بود. وای چی فکر می کردم و چی می دیدم. مدرسه مثل همیشه منا با روی گشاده قبول کرده بود. از این بابت نفس راحتی کشیدم و به سراغ تلفن رفتم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 13:3 توسط علی |

گوشي را قطع كردم و حسابي به فكر فرو رفتم. اون چطور مي تونست از اعتمادم نسبت به خودش سوءاستفاده كنه! چطور مي تونست براي خالي كردن خودش و حفظ آبروش از پشت بهم خنجر بزنه! نه این پایان داستان نبود و باید کاری می کردم.

ابتدا به خودم مسلط شدم و يك بار ديگه همه چيز را توي ذهنم مرور كردم. به اطمينان براي ابراز خوشحالي اش و اينكه چه حرفايي زده و چه كارهايي كرده به وبم مي اومد. براي همين تا عصر صبوري پيشه كردم تا نتيجه كارش را از زبون خودش بشنوم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 8:31 توسط علی |

اون روز کسی توی دفتر نبود و می تونستم با خیال راحت به کارم برسم. مثل دفعات قبل به وبلاگش رفتم و واسش نظر گذاشتم. بعد به مدیریت وبم اومدم و منتظر شدم تا جواب نظرم را بده و بتونم باهاش صحبت کنم. از احوال پرسی اش متوجه شدم که حالش زیاد خوب نیست.

اما با این حال ابتدا ازش قول گرفتم که هر حرفی می زنم باید بین خودمون بمونه و بعد درباره اتفاقاتی که اخیرا افتاده بود صحبت کنیم. اون هم بهم قول داد که در این باره به کسی چیزی نگه و سراپا گوش شد و منم روی منبر رفتم و حرفام را شروع کردم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 7:16 توسط علی |

مطالب قدیمی‌تر