ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
 
1] پست ثابت
سلام به وبلاگم خوش اومدی!  راستش تصمیم گرفتم اینجا را برای ثبت خاطراتم انتخاب کنم... مثل قبلنا سیگار نمی کشم قلیون دود نمی کنم کلی هم چیزای جدید برای گفتن دارم! پس منتظر باشید...
43] م. یک شب

بعد از اینکه زن اتاق را تمیز کرد ملحفه تمیزی را از کمد بیرون آورد و تخت را به دقت آنکارد کرد. سپس روبروی آیینه ایستاد و با دو دستش نیم تنه اش را کمی بالا کشید و مشغول شانه کردن موهایش شد. در آخر با گیره موی پروانه ای موهایش را جمع کرد.

در همین لحظه زنگ خانه به صدا در آمد. زن با عجله خود را به پشت در رساند. اما قبل از اینکه در را باز کند چند لحظه ای را تامل کرد. وقتی آرامش خود را به دست آورد با لبخندی که به لب داشت در را باز کرد. مرد با دیدن زن لبخندی زد و وارد خانه شد...

موضوعات مرتبط: مخاطب خاص
42] دومبا دومبا

سلام به همه ی برو بچه های وب ساتوریه ساتوریم! طرفم نیایید که اصلب ندارم در حد تیم ملی! من نمی دونم چه بدی به شما کردم که دیگه برام نظر نمی ذارید ؟! عایا چرا ؟! اصن حالا که اینطوره عادم دماغش چاق باشه بهتر از اینکه بره عمل کنه!

راستش این برام ثابت شده که اگه فاصله خونمون تا دانشگاه میلیون میلیون کیلومتر هم باشه باز هم ده دقیقه دیر به کلاس می رسم. اما کاش فقط همه اش همین بود. وقتی کنار دوستم نشستم، اونا به باد حرف گرفتم و بساط خنده را آخر کلاس فراهم کردم.

موضوعات مرتبط: خاطرات من
41] تنهای تنها

سلام به همگی آورده اند که در جهاد دانشگاهی برای درس مباحث ویژه دو گروه تشکیل دادند. دانشجویان زیادی متقاضی این درس گشتند و آن را اخذ نمودند. از آنجایی که کلاس گروه اول در زمان مناسبی تشکیل می شد؛ دانشجویان زیادی در این گروه ثبت نام کردند.

به خاطر ظرفیت مشخص گروه اول، بقیه دانشجویان به اجبار گروه دوم را برگزيدند. البته من هم از این قائده مستثنی نبودم. در اولین جلسه به خاطر برگزار نشدن درس ریاضیات گسسته از استاد اجازه گرفتم و حاضری ام را در گروه اول زدم اما جلسه دوم همه چیز به کلی تغییر کرد.

موضوعات مرتبط: خاطرات من
40] خ. زنگ مدرسه 2
قبل از اینکه مادرم تماس بگیره کلی واسش فلسفه چیدم که آی بهبانه و فلانه و من دیگه وقت زن گرفتنم شده و از این حرفا!  مامانم هم حرفی نزد و قبول کرد که تماس بگیره و خبرش را بهم بده. البته به دلایل فنی همه چیز به روز جمعه موکول شد.
بالاخره روز جمعه از راه رسید و در خونمون را زد. منم رفتم و در را براش باز کردم. بعد باهاش سلام و علیک کردم و به خونمون دعوتش کردم. اونوقت صبحانه را با هم خوردیم به سراغ خانم خونه رفتیم تا درباره جزئیات مسئله باهاش بحث کنیم و به توافق نهایی برسیم.
موضوعات مرتبط: خصوصی
39] خ. زنگ مدرسه 1

بعد از اینکه زنگ را زدم به سرعت از در راه رو خارج شدم و به سمت دانشگاه راه افتادم. با یکم تاخیر به کلاس دیفرانسیل رسیدم و تونستم یه چیزایی یاد بگیرم. راستش این سومین باری بود که این درس را می گرفتم و باید در این ترم با نمره خوب قبول می شدم.

بعد از اتمام کلاس دوستم شروع کرد درباره کلاس های فنی و حرفه ای صحبتی بکنه! از قضا هردومون توی یکی از رشته ها ثبت نام کرده بودیم. بعد هم گفت که استادی که این درس را تدریس می کنه توی همین دانشگاه مسئول کارگاه هستش...

موضوعات مرتبط: خصوصی
38] خ. شیلنگ آب

«بچه حلال زاده به داییش میره» ضرب المثل ایرانی

سلام به همه بر و بچه های وب یک سال و یک ماه پیش بود که یه نی نی به خانواده ما اضافه شد و همین اتفاق باعث شد من دایی بشم و نگاهم به زندگی عوض بشه !!! چون دایی بودن یا شدن یه مسئولیت سنگینه و هر کسی نمی تونه بارش را به دوش بکشه !!!

اوایل سهیل را به اشتباه عمو می خوندم که با نگاه های سنگینی روبرو شدم و تلاش خودم را کردم که در ادامه زندگی ام فقط و فقط به اسم دایی صداش کنم. بالاخره با تمرین و تکرار با این قضیه کنار اومدم البته این مشکل فقط مختص من نبود و شامل چندتا از برادرهای دیگه ام هم می شد...

موضوعات مرتبط: خصوصی
37] گربه شیطون

ساعت از 12:00 شب گذشته بود که از پشت سیستم بلند شدم و به سمت آشپرخانه حرکت کردم. تا در ورودی را باز کردم دو تا بچه گربه وارد اتاق شدند. البته من اول متوجه حضورشون نشدم اما چند دقیقه بعد به خودم اومدم و متوجه خرابکاری ام شدم.

بدین ترتیب من و دو تا داداشای دیگم به همراه آجیم و مامانم بسیج شدیم تا این بچه گربه ها را از اتاق بیرون کنیم. البته من دلم نمی اومد این کار را بکنم چون خیلی ناز بودند. اما شرایط چیز دیگه ای حکم می کرد. بالاخره دست از دلم برداشتم و مشغول شدم...

موضوعات مرتبط: خاطرات من
36] خواب شیرین

آخرای وقت کاری ام بود و حسابی خسته شده بودم. با حالت خواب و بیدار به مشتری سلام کردم و بعد از گرفتن شماره تلفن، هزینه شارژ مجدد را بهش گفتم. در اون لحظه نمی تونستم جلوی خوابم را بگیرم و همش در این فکر بودم که چه وقتی به خونه می رسم.

چند دقیقه بعد عاقای ح یه دستی بهم زد و منا از خواب بیدار کرد. در کمال ناباوری دیدم مشتری منتظرم مونده تا شارژ را براش بزنم و با چشای از حدقه بیرون زده اش داره منا چپ چپ نگاه می کنه! بدین ترتیب یه خواب شیرین چند دقیقه ای را در محل کارم تجربه کردم. در ضمن من دیگه حرفی ندارم./

موضوعات مرتبط: خاطرات من
35] ت. در یک قاب

ما آمده ایم تا زندگی کنیم
که قیمتی پیدا کنیم، نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنیم.

سلام به همگی! راستش چندتا عکس از قدیم ندیما داشتم که یکم اصلاحشون کردم و توی این پست قرار دادم. امیدوارم خوب از آب در اومده باشه! و اینکه می دونم شما به بزرگی خودتون می بخشیدم. شایدم اصلا نگاه نکردید؛ خدا رو چه دیدی؟!

موضوعات مرتبط: تصاویر من
آخرین مطالب
 
پیوندهای روزانه