سلام به وبلاگم خوش اومدی!  راستش تصمیم گرفتم اینجا را برای ثبت خاطراتم انتخاب کنم... مثل قبلنا سیگار نمی کشم قلیون دود نمی کنم کلی هم چیزای جدید برای گفتن دارم! پس منتظر باشید...
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 9:0 توسط علی |

گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم

.

.

.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 14:52 توسط علی |

گاهی اوقات همه چیز با یک سلام، یک نگاه یا درخواست کاری که زیاد هم باب میل آدمی نیست شروع میشه اما ماجرای من خالی از اتفاق های ساده ای بود که می تونست همه چیز را یه جور دیگه رقم بزنه!

نگاهم را ازش دزدیم و مشغول کارم شدم. هنوزم باورش برام سخت بود! چطور ممکنه یه آدم در عرض 6 ماه بتونه اینقدر تغییر کنه! در حالی که با تعجب داشتم سیستمش را نظارت می کردم از روی لجبازی، شیطنت یا هر چیزی که بشه اسمش را گذاشت؛ دسترسی اش را محدود کردم! چند لحظه بعد با نگاهی که نفرت ازش موج می زد رو به من کرد و گفت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 17:26 توسط علی |

کلاس دوم و سوم ابتدایی بودم که یک روز معاون مدرسه سر صف اومد و شروع کرد درباره خطرات تنها به پارک اومدن با بچه ها صحبت کنه! البته حق هم داشت؛ چرا که خیلی از بچه ها دنبال بازی گوشی بودند و اصلا درس نمی خوندند از طرفی هم ممکن بود واقعا اتفاق بدی واسشون بیفته! آخرش هم گفت که توی پارک چند نفر را مأمور کردیم که شما را نظارت کنند و اگر ببیند که به پارک اومدید دیگه حسابش با خودتونه!

من ساده دل هم باورم شده و حتی اگه برای کاری هم می خواستم بیرون برم با احتیاط میرفتم که مبادا مأمور انتظامات پارک منا ببینه و واسم دردسر درست کنه! بعدها که نسل دهه 80 و 90 روی کار اومد متوجه شدم که بچه های ریزه میزه ی امروزی توی بحث های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی شرکت می کنند و واسه خودشون یه پا سیاستمدار و اقتصاددان و فرهنگدان شده اند. اونوقت من با 8 سال سن این قضیه باورم شده بود! افسوس، جوانی کجایی که یادت بخیر./

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 17:7 توسط علی |

درود به همه هموطن های خوبم در سراسر ایران و جهان هستی  امیدوارم هر جا که هستید خوب و خوش خرم باشید. امروزم مثل همیشه یه آبی به دست و صورت زدم و بعد از خوردن صبحانه راهی دفتر شدم. البته سر راه یه سری هم به بیمه زدم تا دفترچه همکارم را تمدید کنم.

بعد از تمدید دفترچه دوباره به راه افتادم تا اینکه خانم ت تماس گرفت و درباره اینترنت صبحت کرد. منم بهشون گفتم تا ده دقیقه دیگه خودم را می رسونم. البته تا وقتی که می خواستم برسم همش حواسم به مودم و دفترچه بود که یه وقتی از دستم رها نشه و بخواد واسم دردسر درست کنه! نزدیک مدرسه که شدم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 12:48 توسط علی |

صبح زود از خواب پاشدم و بعد از خوردن صبحانه و انجام کارهام یه دستی به موهای ژولیده ام زدم و راهی هنرستان امیرکبیر شدم. هنگام ورود به کارگاه به خانم ح و کاف سلام کردم و ازشون اجازه کار کردن با سیستم را گرفتم.

با زدن دکمه سوئیچ روی سیستم سرور رفتم و مشغول برطرف کردن مشکل اینترنت شدم. ابتدا اتصالات را چک کردم و بعد سراغ نرم افزار ISA رفتم تا مشکل را از آنجا بررسی کنم. راستش هرچه بیشتر تلاش می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم تا اینکه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 12:31 توسط علی |

چند باری بعد از شکستن شیشه ساعتم با آق داداشم صحبت کردم اما هنوز اعتقاد داشت که این مسئله خیلی اتفاقی رخ داده و اصلا از این بابت مقصر نیست. اینجا بود که تصمیم گرفتم یه جوری تلافیش را سرش دربیارم.

یکی دو روز بعد از این مسئله خواهرم رو به مادرم کرد و گفت که این نوشابه داخل یخچال از کی هستش؟ مادرم هم در جوابش گفت که از حسین هست و مواظب باش که دست بهش نزنی چون اگه بفهمه شروع می کنه سر و صدا به پا کنه!

الان شما هم دارید به اون چیزی فکر می کنید که من اون لحظه داشتم بهش فکر می کردم؟! بله حدستون درسته! به سرعت از دید همه مخفی شدم و خودم را به یخچال که داخل زیر زمین گذاشته بودیم رسوندم. حسابی دور و برم را دید زدم که کسی نیاد. در یخچال را باز کردم و نوشابه را ازش درآوردم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 11:50 توسط علی |

سلام به همه کنکوری های عزیز! صبح توی حال و هوای خودم، پشت میز نشسته بودم و داشتم کارم را انجام می دادم که یهویی سر و کله 5 تا دختر پیدا پیدا شد. هنوز ده دقیقه از کارشون با سیستم کافی نت نگذشته بود که یکی از دخترا از سرعت پایین اینترنت گلایه کرد. ته و توی قضیه را که در آوردم متوجه شدم برای دیدن نتیجه کنکور تشریف آوردند.

بهشون توضیح دادم که به خاطر ترافیک بالای سایت باید یکم صبر کنند یا اینکه با لینک مستقیم نتایج را براشون ببینم. درسته از حرفم سر درنیاوردند ولی آخرش اومدند جلوی میز و یکی یکی برگه های ثبت نامشون را دادند. چون قبلا لینک مشاهده کنکور را باز کرده بودم نیازی نبود منتظر باز شدن صفحه اصلی سایت سنجش بمونم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 19:43 توسط علی |

سلام به همگی سال پیش همکارم یه ساعت به عنوان سوغاتی واسم آورد. تا چند وقت هم به دستم می بستم تا اینکه بندش خراب شد. البته یه مدتی هم دست برادرم بود و یه جورایی سرهمش کرده بود و ازش استفاده می کرد. یه روز ساعت را به همراه بندش روی میز کامپیوتر گذاشتم تا سر فرصت برای تعمیر ببرم.

چند روز پیش در اتاق را باز کردم تا پسرداییم با کابل رابط گوشی خودش را شارژ کنه! روز بعد برای کاری به اتاقم مراجعه کردم که به یکباره چشمم به ساعتی خورد که شیشه اش شکسته بود و این فاجعه تنها می تونست کار یه نفر باشه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 21:21 توسط علی |

سلام به همگی! امیدوارم ایام به کامتون باشه! راستش چند وقت پیش همکارمون برای نصب یه مجموعه زبان تماس گرفت و گفت که تمام مراحل را طی می کنه اما امکان نصبش وجود نداره! ظهر همون روز موتور را آتیش کردم و خودم را بهش رسوندم. همزمان ازم خواست که لپ تاپ یکی از مشتری هاش را هم چک کنم.

عاقا چشماتون روز بد نبینه! مجموعه که نصب نشد هیچ تازه زدم لپ تاپ هم را پکوندم. دیگه هر کاری می کردم ویندوزش بالا نمی اومد. بالاخره تصمیم گرفتم که مجموعه زبان را به خونه ببرم و روی فلاش بریزم بعد که به دفتر همکارمون برگشتم نصبش کنم و با کوله پشتی لپ تاپ را به دفتر خودمون ببرم اونجا روش کار کنم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 9:7 توسط علی |

مطالب قدیمی‌تر