عاقا یه روز من و همکارم مثل همیشه داشتیم درباره مسائل روز ایران و جهان اختلاط می کردیم که یه بنده خدایی در دفتر را باز کرد و همونجا ایستاد. بعد هم در حالی که حسابی هول کرده بود پرسید: ببخشید کامپیوتری بغلی همین جاست؟! همین قدر که از نگاهمون فهمید کلی تعجب کردیم، دمش را گذاشت رو کولش و دیگه هم اون طرفا پیداش نشد که نشد!