تو دوره ابتدایی، چندتا از بی مزه های کلاس یکی از دوستام به اسم طاهری را تاری صدا می کردند و اینجور که از ظاهر قضیه براومد اون با این مسئله مشکلی نداشت. تا جایی که به یاد دارم، حداقل توی این یه مورد به دور از این بی ادبی بودم اما یه روز همه چیز جور دیگه ای رقم خورد. زنگ آخر وقتی داشتم به خونه می رفتم؛ دوستم را دیدم.

نتیجه علاقه من به کنسول بازی آتاری و طبع شعر بچه گانه ای که داشتم باعث شد، یه بیت شعری براش آماده کنم. وقتی از مدرسه خارج شدم همین طور که داشتم دور خودم می چرخیدم و بالا و پایین می پریدم با صدای بلند و پشت سرهم شروع به خوندنش کردم.

تاری آتاری / داری آتاری (؟؟؟!!!)

تاری آتاری / داری آتاری (؟؟؟!!!)

 
یکم که گذشت، متوجه شدم که دوستم هیچ واکنشی نشون نمیده! وقتی برگشتم با صحنه ترسناکی روبرو شدم. اون را در حالی که لبخند تلخی رو لباش نقش بسته بود به همراه بابای تنومندش که خیلی منسجم قدم برمیداشت؛ دیدم. یه حس خجالت به همراه ترس تمام وجودم را گرفت و بدون اینکه چیزی بگم به راهم ادامه دادم.


هرچند که هیچ بچه 8 یا 9 ساله ای خاطره منا نمی خونه ولی امیدوارم این بی آبرویی برای هیچ کسی به وجود نیاد. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار./