یادمه دوچرخه سواری را با دوچرخه برادرم که فرمون بزرگ و کشیده ای داشت، یادگرفتم. اوایل خیلی از خونه دور نمی شدم اما بعدها ترسم کم کم ریخت و دل و جرئت پیدا کردم. یه روز مثل همیشه دوچرخه را برداشتم و جلوتر از مسجد محلمون مشغول بازی کردن شدم. کنار مسجد مدرسه دخترونه ای بود که دو تا نوبت راهنمایی و دبیرستان داشت.

موقع برگشتن به خونه متوجه حضور چندتا دختر دبیرستانی طرف چپ خیابون شدم. همینطور که از سمت راست مشغول رکاب زدن بودم و داشتم بهشون نزدیک می شدم، احساسم بهم گفت که من حکم همون جوان دم بختی را دارم که بر اسب سفید سواره و همراه شترهایی که طلاهای اون را حمل می کنند در حال عبور از این خیابونه...
یکم که گذشت متوجه شدم احساسم اشتباه نمی کنه و اون دخترهای دبیرستانی مثل غول های بیابونی به سمت هجوم اوردند. اون لحظه داشتم از ترس سکته می کردم. تمام چیزی که تو چنته داشتم را رو کردم و با تمام قبا بدون هیچ وقفه ای رکاب زدنم را ادامه دادم تا اینکه با یکی دو متر فاصله تونستم از دستشون فرار کنم.

واقعا برام عجیب بود که با یه پسر بچه 6 یا 7 ساله چی کار می تونستند داشته باشند اما بعدها به این نتیجه رسیدم که اگه گیرشون می افتادم تا حسابی عقدشون را با دوچرخه ام خالی نمی کردند دست از سرم بر نمی داشتند. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار./