علی بهمن پور دوشنبه 14 مرداد 1392 10:00 ب.ظ نظرات ()
سلام سلام ! همگی سلام ! صد تا سلام ! ساعت از 12 شب گذشته بود که با خواهر و شوهر خواهرم به سمت مسافربری تی بی تی حرکت کردیم ! اما ظاهرا تمام اتوبوس های معمولی رفته بودند و تنها یه اتوبوس vip first class انتظار ما را می کشید ! اما ما بهش محل ندادیم اولا که هزینش بالاتر بود دوما هیچ جایی نداشت و من مجبور بودم شاگرد راننده بشینم به هر حال نا امید نشدیم و به سمت ترمینال کاوه اصفهان به راه افتادیم



به ترمینال که رسیدم گوشیم را به آجیم دادم. آخه قبل از اومدن بهم شک کرده بود و می گفت باید گوشیت چند روزی پیش من بمونه ! آخه چون توی چندتا مدرسه رفت و آمد دارم خوب به اجبار اسم مخاطب های خانم را با پیشوند خانم ذخیره می کنم که اشتباهی پیش نیاد ! الان حدود 29تا خانم توی گوشیم ذخیره شده و این باعث شده اختلال شخصیتی توی خانواده ما به وجود بیاد عاقا ما هم که دوست نداشتیم گوشی دنبال خودمون ببریم فرصت را غنیمت شمرده و با یک تیر دو نشان زدیم. یکی اینکه شک خواهرمان را ماست مالی کنیم و دیگر اینکه گوشی همراه خود نبریم به هر حال اتوبوس راه افتاد و من احساس کردم که دیگه هیچ ارتباطی با هیچ کسی ندارم چون چیزی به اسم گوشی همراهم نبود جونم واستون بگه که به محض راه افتادن در کیفمان را باز کرده و ناخکنی به چیپس ها زدیم و بالاخره اینقدر نگاه کردم که تقریبا در عرض یک ساعت دو تا چیپس و دو تا کیک خوردم !!


به قول بابام سحر سیاه به یک پلیس راه نزدیک تهران رسیدیم و دیدن با تبلیغ بزرگ کشک سمیه بر روی بیلبورد خیابونی از خواب بیدار شدم ! بعد از 20 دقیقه رانندگی به ترمینال جنوب رسیدم ! دو بلیط تک سفره تهیه کردم و به سمت قیطریه به راه افتادم وقتی به قیطریه رسیدم سعی کردم از یه آقا پسر آدرس مطب را بگیرم ! عاقا ما رفتیم جلو و صدایمان را صاف کرده و گفتیم: ببخشید این آدرس کجا میشه ! اونم در جوابم به تردید گفت: وقت ندارم (به انگلیسی: i do not have time) عاقا ما هم جاتون خالی کلی توی دلمون خندیدم و آدرس را به یه یک دکه روزنامه فروشی بردیم. البته قبلش یه کارت تلفن گرفتم و رسیدنم را به خانه اطلاع دادم. بعد از آدرس پرسیدین کلینیک را یافتم و روی تابلوها اسم دکتر را جستجو کردم ! آخیش درست اومده بودم. وقتی از منشی کلینیک درباره آقای دکتر کیانی پرسیدم گفت که دکتر خارج تشریف دارند. وای باورم نمیشد. چشام از حدقه بیرون زد !! واقعا خیلی غیر منتظره بود...



مات و مبهوت یه ده دقیقه ای انتظار کشیدم اما بی فایده بود. دیگه منتظر منشی دکتر نشدم اما تا پشت در اتاق دکتر هم رفتم. یه جمله جالب پشت در اتاق زده بودند ! ویزیت اجباری نیست ! وقتی از منشی کلینیک پرسیدم گفتند که اگه کسی نداره می تونه پول نده و دکتر اون را رایگان ویزیت می کنه ... از کلینیک بیرون زدم و راهی شد. آخرین بار که مدارکم را فرستادم برای دکتر بهم گفت بهتره به مطب مراجعه کنم اما الان دستگیرم شد که باید قبل اومدن وقت می گرفتم. خب راستش من اینکار را کرده بودم و قبل از اومدن وقت اینترنتی گرفته بودم اما چون در روزهای کاری مطب نبود به درخواستم رسیدگی نشده بود و دکتر در خارج کشور جواب سوال هایم را جواب داده بود درسته خیلی راه اومده بودم و درسته که خیلی هم توی ذوقم خورده بود ولی نا امید نشدم و قبل از اینکه به ترمینال بروم به یک نفر زنگ زدم و آدرس مطب خانم دکتر حمزه ای را پرسیدم. چون من فقط با آقای دکتر در ارتباط نبودم... به هر حال آدرس را گیر آوردم و راهی کرج شدم... روی مترو یه جمله توجه ام را به خودش جلب کرد ! اگر بردبار نیستی، خود را به بردبارى بنماى، زیرا اندك است كه خود را همانند مردمى كند و از جملة آنان به حساب نیاید. امام علی (ع) . هنوزم می تونستم توی ایستگاه ترمینال جنوب پیاده شم ! اما اینکار را نکردم ! توی راه به یک نفر بر خوردم و مشغول صحبت شدیم. حسابی منا به حرف گرفت ! بیشتر بحث ما اقتصادی بود. خب من کم کم بهش اعتماد کردم و شماره اش را گرفتم. البته بهش گفتم که گوشی همراهم نیاوردم. وقتی کرج پیاده شدم اون منا تا پل فردیس همراهی کرد و کمی درباره خطرات شهر گفت. خودم را به داروخانه دکتر حمزه ای رساندم. وقتی به متصدی درباره مطب دکتر گفتم اون گفت که همچین مطبی وجود نداره ! بعله اون شخص آدرس اشتباهی بهم داده بود سریع خودم را به یک کافی نت رسوندم و خودم آدرس و شماره تلفن های مطب دکتر را در اوردم ! وقتی تلفن کردم گفتند که دکتر چهارشنبه مطب تشریف دارند ! خب امروز شنبه بود و ظاهرا در این مورد هم شکست خورده بودم !



با راهنمایی که اون مرد کرده بود به جای برگشت به تهران از ترمینال کلانتری راهی اصفهان شدم. این بار یه اتوبوس vip first class گرفتم. چون انتخاب دیگه ای نداشتم !! نمازم را داخل ترمینال خوندم و برای نهارم یه جای خلوت پیدا کردم. البته من به علت مسافر بودنم معذور بودم ولی خوب بازم باید رعایت می کردم. بالاخره سوار اتوبوس شدم و روی صندلی 12 نشستم. همون اول کار شاگرد راننده گفت یه ردیف جلوتر برم ! قبل از رفتن یه دختر 11/12 ساله که با یه خانم اومده بود دو ردیف جلوتر و سمت راست نشسته بودند که روی کنجکاوی دخترک برگشت و عقب را نگاهی انداخت ! عاقا رفتن به ردیف جلویی همانا و شروع شدن کنجکاوی دخترک همانا ! شاید باورتون نشه ولی تا خود اصفهان بیش از 100 بار برگشت و دور و برش و به خصوص عقبش را نگاه کرد ما را بگو دیوونه شدیم و چون اتوبوس خالی بود رفتم و همون صندلی 12 ولی این بار سمت راست نشستم تا دیگه شاهد نگاه های اون نباشم ! کاش فقط نگاه کردن بود ! یه بار روسری اش را برمی داشت ! یه بار موهایش را درست می کرد ! یه بار لبخند می زد ! یه بار از یه نفر می خواست که نوشابه اش را باز کنه ! وای واقعا منزجر کننده شده بود ! بعد از بررسی احتمالات به این نتیجه رسیدم که احتمالا این تا به حال هیچ پسری را توی زندگی اش ندیده ! شاید هم فکر کرده چون اون تنها دختری هست که توی اتوبوس هستش می تونه از چند پسری که توی اتبوس بودند دلربایی کنه ! شاید از الان داشته تمرین همسریابی می کرده و خیلی احتمالات دیگه که از حوصله این خاطره خارج است کمی با آهنگ هایی که آقای راننده گذاشته بود خودم را آروم کرده !



حدود ساعت 8 شب به اصفهان رسیدم و با 2تا تاکسی خطی به خونه رفتم. نکته ای که توی این سفر برام جالب بود این بود بسیار سفر باید تا پخته شوم خامی...