چند سال پیش برای دیدن یکی از دوستام به بابل رفتم. موقع برگشت منا با یکی از اتوبوس های رهگذری راهی اصفهان کرد. تو راه با کنار دستی ام که یه پسر تهرانی بود سر صحبتا باز کردم و گرم حرف زدن شدم. البته اون بیشتر صحبت می کرد و من سراپاگوش بودم و از حرف زدنش لذت می بردم. حرفامون بیشتر پیرامون سفر و دانشگاه و کار می چرخید.

اون همه چیزهای عجیب را خیلی واضح و قابل درک بیان می کرد. جوری که اصلا نمی شد منکر صحبتاش شد. وقتی اسم و فامیلش را شنیدم واقعا تعجب کردم. البته قبل از اینکه بهم بگه از عجیب بودنش گفته بود. اسمش سید مسیح ادیانی بود. وقتی به تهران رسیدیم بلیط BRT منا حساب کرد و نشانی ترمینال جنوب را بهم داد...
چند ماه پیش به سرم زد که نشونیشا به دست بیارم. توی اینترنت اسمش را جستجو کردم و چند دقیقه بعد یه فایل اکسل که حاوی مشخصات دانشجوهای ورودی 92 بود به دست آوردم. از اون جایی که اسمش خاص بود مطمئن بودم که این همونی شخصیه که دنبالش می گردم. توی گوشیم به عنوان مخاطب جدید ثبتش کردم.

بعد توی شبکه های اجتماعی براش سلام فرستادم و احوالش را پرسیدم تا اینکه هفته پیش موفق شدم توی تلگرام باهاش چت کنم. هرچی به یاد داشتم و ازش می دونستم را بهش گفتم تا اینکه اعتمادش را جلب کردم. البته چطوری پیدا کردن شماره اش را هم بهش توضیح دادم. تو اون لحظه خیلی خوشحال بودم از اینکه باهاش صحبت می کردم.

گفتگویی که داشتیم زیاد طول نکشید. راستش اون منا به جا نیاورد! و بابتش ابراز شرمندگی کرد. البته اصلا ناراحت نشدم و از خوشحالیم هم ذره ای کم نشد. من این مخاطبای خاص را خیلی دوست دارم. مخاطبایی که می تونم باهاشون راحت صحبت کنم و از خودم و هدفهایی که تو زندگی ام دارم بگم. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار./