علی بهمن پور جمعه 28 تیر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
سلام سلام !! من با پسر همسایمون از کوچیکی دوست بودم و الانم فقط با هم سلام و علیک داریم. اسمش حسنه و حدود 8 سال با هم توی مدرسه درس می خوندیم. یه روز من و حسن محض کنجکاوی رفتیم توی سرسرای خونشون ! اونجا چندتا کارتون و چیزای دیگه بود ! چند روز بعد هم رفتم درخونشون مثل همیشه که صداش کنم تا با هم بازی کنیم. اون موقع که رسانه و عصر اطلاعات نبود که !!! منم زنگ در خونشون را زدم و مامانش اومد. مامان حسن گاهی اوقات که منا می دید می گفت: علیچی، گومبولیچی، سوسک سیاه، در خلاچی بالاخره گفت که حسن داره کارتون می بینه عاقا ما خداحافظی کردیم و رفتیم توی فکر ! یعنی چی این داره کارتون می بینه ! یعنی خدای ناکرده دیوونه شده ! مثلا نشسته روی راه پله ها و داره به کارتون ها نگاه می کنه ! خلاصه خیلی این قضیه فکر منا به خودش مشغول کرده بود تا اینکه بعدها متوجه شدم منظورش همون برنامه کودک بوده...