قبلا تعریفش را از عاقای را شنیده بودم ولی اینطور رفتار کردنش برایم جای سوال داشت؟! این چندمین بار بود که از جلوی دفترمون رد می شد و با اون لباس نارنجی که به تن داشت، خودنمایی می کرد. از پشت عینکی که به چشم داشت می شد بی آلایش بودنش را در حالی که شخصیت پیچیده ای داره، تصور کرد.

چند روز بعد توی دفتر در حالی که رفت و آمد رهگذرها و ماشین ها را نظاره گر بودم و تو خیال خودم پرسه می زدم، متوجه حضورش توی خیابون شدم. همین که به دفترمون نزدیک شد سرش را به طرفم کرد و نگاهی گذرا بهم انداخت. بی اختیار نگاهش را دنبال کردم. هیچگاه تا اون لحظه بهش احساس نزدیکی نکرده بودم...
چند لحظه بعد در حالی که لبخند قشنگی روی لب داشت، وارد دفتر شد و چند کیسه زباله روی میز گذاشت. بعد هم به سراغ سطل های زباله توی خیابون رفت و با علاقه خاصی کیسه هاش را عوض کرد. در آخر هم سوار موتورش شد و به سرعت صحنه را ترک کرد. درسته دادن کیسه زباله کار غیرمنطقی نیست ولی واقعا غیرمنتظره بود.

این اتفاق پایانی به خاص بودن اون مامور شهرداری بود. البته هرزگاهی که از جلوی دفترمون رد می شه، نگاهش را دنبال می کنم شاید یه بار دیگه بتونم اون نگاه کردن جالب توجه اش را تجربه کنم. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار./