علی بهمن پور پنجشنبه 27 تیر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()

سلام سلام دویست تا سلام ! امروز مامانم منا ساعت 5 بیدار کرد یه لیوان آب هم داد دستم بعد 10 دقیقه متوجه شدم که دیگه روزه نیستم الان اون موقع من باید به ننم چی می گفتم هان ! صبح رفتم هنرستان ملکزاده ! تازه پولم نداشتم و از مامانم خواستم که کارت اتوبوسش را بهم بده ! اتفاقا دو تا کارت بهم داد به چهارصد تومان پول خورد ! توی اتوبوس که رفتم دیدم هیج کدوم از کارت ها اعتبار نداره ! پول خورده ها را دادم به راننده و هنرستان ملکزاده پیاده شدم... بعد از انجام کارهام پیاده به مغازه صابکارم رفتم. توی ایستگاه که ایستاده بود پسر همسایه را با دوستش دیدم. یادمه یه بار که کوچیک بودم من به دوستی پسرهمسایه و دوستش حسادت کردم جوری که یه نقشه کشیدم تا پسرهمسایه و دوستش نسبت به هم بدبین بشند واسه همین روی یه تیکه کاغذ اسم پسرهمسایه را نوشتم و بعد نوشتم که خره ! و بعد هم اسم دوستش را نوشتم و توی خاک های باغچه پنهانش کردم... ما همیشه با هم خاک بازی می کردیم وسط خاک بازی وقتی دیدم که پسرهمسایه برگه را پیدا نمی کنه گفتم خودم درش بیارم... تا درآوردم و بهش نشون دادم اونم متوجه ماجرا شد و منا سکه یه پول کرد واقعا چه قدر حسادت بده !!