علی بهمن پور دوشنبه 17 تیر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
سلام خب بابت دیروز معذرت می خوام... چه خبر مبرا؟ منم که بی خبر نیستم... راستش امروز صبح کارهام را کردم و رفتم توی ایستگاه منتظر اتوبوس شدم... دو تا پیرمرد داشتند با هم بحث می کردند. این یکی حرف این یکی را تایید می کرد و اون یکی حرف این یکی ‍! جونم واستون بگه که این می گفت: اتوبوس هم اتوبوس های قدیم ! اون می گفت: راننده هم راننده های قدیم ! دوباره این می گفت: آدم هم آدمای قدیم و این طوری شد که اتوبوس رسید و بحثشون نیمه تموم موند خدا رو شکر ورگرنه اگه چند دقیقه دیگه صبر می کردم در مورد گیر سر خانوم ها هم نظر می دادند... عاقا هیچی دست تو جیبمون کردیم دیدیم ای دل غافل کارت اتوبوس را فراموش کردیم بیاریم بدیو بدیو البته در کمال آرامش کارت را اوردیم و یکمم از بابامون پول قرض گرفتیم که اگه تاکسی اومد سوار تاکسی بشیم. آخه یادمه یه بار پول توی جیبم نبود و فقط کارت اتوبوس همراهم اورده بودم. باور کنید سه تا تاکسی در عرض چند دقیقه رد شدند جایی که ممکنه نیم ساعت یه بار هم تاکسی نیاد تازه اون روز هم دیرم شده بود !!! واقعا به مرز جنون رسیده بودم...  گفتم امروز جبران اون را بکنم اما کاش هیچوقت جبران نمی کردم چون تا اومدم به خودم بجنبم تاکسی رفت و سرم بی کلاه موند بگذریم دوباره رفتم توی ایستگاه !! در عرض چند دقیقه یه اتوبوس دیگه اومد. کلی نشستم توی ذهنم با اون پیرمردها بحث کردم که ای بابا اتوبوسهای قدیم که کولر درست و حسابی نداشتند و اکثرا خراب بودند، این یک ! دیر به دیر می اومدند و کلی هم معتل می کردند، این دو ! راننده هاشون هم که نظری در موردشون ندارم پس این اتوبوس هم اتوبوس های قدیم دیگه چه صیغه ای بود که امروز دستتون گرفتید؟! به کارت زدیم کمی شهر را نگریستیم و خود را درون مغازه یافتیم. یادمه اولین روزها که برای کارهای اینترنت مراجعه می کردم خیلی کنجکاو بودم نسبت به این مغازه و خیلی برام ناشناخته بود. هر چیزی که وجود داشت ! اما الان همه چیز برام عادی شده ! چرا؟! چون که همیشه می بینمش... چون توی ذهنم نقش بسته و ذهنم بهش عادت کرده... چون توی دنیای اون قدم می ذارم و گاهی کارهای خسته کننده انجام می دم... آدما هم همینطور هستند. اول که می بینیشون برات ناشناخته هستند اما وقتی تو دنیای اونها پا می ذاری بهشون عادت می کنی و برات خسته کننده می شند اما بعضی آدم ها هستند که همیشه یه حرف قشنگی برای گفتن دارند یه نگاه جدیدی به زندگی دارند یه احساس قشنگ توی جیبشون برای خرج کردن دارند این آدما دوس داشتنی هستند ! قدر این آدما را بدونیم...


امروز از آموزشگاه زنگ زدند و گفتند سیستمی که اومدی درستش کردی روشن نمیشه چون حوصله دوباره رفتن نداشتم ازشون خواستم که سیستم را بیارند به مغازه تا بررسی کنم... چند روز پیش تو راه آموزشگاه یه پروانه پیدا کردم که آسیب دیده بود خیلی قشنگ بود ولی بیچاره زمین گیر شده بود برش داشتم و کلی نوازشش کردم. یه بار کمکش کردم تا بتونه پرواز کنه اما یهو افتاد وسط خیابون و یه ماشین با خدا کیلومتر از روش رد شد. البته باد ماشین اونا به کنار جدول ها پرت کرد اونوقت سریع برش داشتم... بیچاره داشت به زور بالش را تکون می داد. با اینکه دلم می خواست جون بگیره و پرواز کنه اما دلم می خواست پیشم باشه حتی اگه تکون نخوره... برای همین به خونه بردمش و توی اتاقم گذاشتم. انتظار داشتم وقتی بر می گردم توی اتاقم پرواز کنه و برام بال بال بزنه اما اون دیگه جونی براش باقی نمونده بود. دیگه حرکت نمی کرد... از بس بدون من توی تنهایی بال بال زده بود دیگه ذوقی براش باقی نمونده بود...


بعد از ظهر از مادرم خداحافظی کردم و اون در جوابش گفت: به امید خدا... این جمله ی مادرم را خیلی دوست دارم. چند قدم که از خونه دور شدم کلی خودم را دعوا کردم که ای بابا چه قدر تو ایمانت ضعیف شده مگه خودت خواهر و مادر نداری و خیلی چیزهای دیگه ! این بار که کارت اتوبوس کشیدم از نگریستن محروم شدم ! لابد می گید چرا؟! آخه راننده گفت که حق ندارید پرده ها را بکشید چون اتوبوس گرم میشه و شیشه ها را باز نکید چون کولر روشنه حق با راننده بود آخه امروز واقعا هوا گرم بود   باید بگم که رسیدن به مغازه همانا و ماندن تا ساعت 23:00 در مغازه همانا... بچه ها من برم لالا ! فعلا